ازکوه بالا رفت. شقایق های وحشی در دست نبودند. با احتیاط رفت ودسته ای از شقایق های سرخ را چید. کوله بارش سنگین بود.به سختی از کوه پایین امد. پوتینش سوراخ شده بود. کمکم هوا داشت تاریک می شد که بهسنگر ها نزدیک شد.به سمت سنگر خودشان حرکت کرد. صدایی ملکوتی را شنید که روحش رابه پرواز در اورد. باخوشحالی پرده ی سنگر را کنار زد ولی ناگهان با دشمنان روبه رو شدکه وقتی به کوه رفته بود یارانش را اسیر کرده بودند.دشمنان اورااسیر کردند وبه زندان بردند. در انجا انهارا شکنجه می دادند بعد از مدتی سپاه ایران به زندان حمله کرد و همه ی اسیران را نجات دادند.
:: بازدید از این مطلب : 248
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0